عمو جانم جات خالیه....
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢  
دلم برات تنگ شده...می دونی خیلی این آخر سالی جات همه جا خالیه...همه می خوایم دور هم جمع بشیم و تو اینجا نیستی تا ماها رو بخندونی...نیستی تا هیچ کسمان کم نباشد...وقتی به سالهای پیش نگاه می کنم و عکس ها رو مرور می کنم می بینم چقدر بودنت شادی آفرین بود برای همه...اما امسال اولین سالیه که باید به نبودنت عادت کنیم...من و همه باید به ندیدنت و نشنیدن صدات عادت کنیم...اما مگه می شه...می شه دید و اشک نریخت...می شه دید که بودی تا همیشه و الان نیستی...اینکه باید همیشه توی خاطراتمون دنبالت بگردیم برام آزار دهندست...من می خوام باشی...بگی و بخندی...اما نمیشه...به سادی یک نفس نکشیدن دیگه نیستی...عید غصه داریه...غصه از تمام اتفاقات بد 86...از بزرگترین حمله ای که تو این سالهای زندگی بر من وارد شد....از بلاتکلیفی آخر سالش...از جمع بودن و جمع نبودن...می دونی شاد نگه داشتن خودم توی شرایطی که زمان دلخوشی ها به اندازه یک چشم به هم زدن و عمر غصه ها اندازه تاریخ حیات بشر، واقعن کار عظیم و سختیه...من طاقتش رو ندارم...خسته ام خسته...دلم می خواد چشمام رو ببندم و سالها بخوابم...به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم...به هر چیز چنگ می زنم که نگهم داره پوسیده در میاد...بزرگ شدن خیلی تاوان داره...بزرگترین تاوانش فهمیدن...من دارم از این فهمیدن عذاب می کشم...دلم می خواد هیچی نفهمم...حرف هیچ مس برام مفهوم نباشه و یه دنیای مجازی برای خودم داشته باشم...اوفففففف
کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٩  

و دیگر نمی دانم باید چه کرد...چه می کنند و اصولن...
اینها حاصل فکر نکردن است که می بینید...می نویسم تا بغض نکنم...که بغض ابتدای اشک است و اشک ابتدای ذلیل شدن....
از آنهایی که می خواهند تخریب شوم بدون هیچ دلیل مشخصی متنفرم...اما انگار خوب دارند از ژس وظیفه محوله بر می ایند...نمی دانم...صدای شکستنم در وجودم ولوله ای به ژا کرده است که اگر از آستانه شنوایی آدم ها بالا تر نبود گوش فلک را کر می کرد...
خودم را می بینم با مو هایی سپید...روی یک صندلی شاید هم نیمکت....در پارک یا هر کجای دیگری که می خواهید...بی هدف...بی ادعا...شاید یک مرده متحرک....و این یعنی تخریب تدریجی...آن هم از نوع درونی و بیرونی...دیگر به هیچ کس اعتنا و اعتمادی ندارم...بوی پوسیدگی از دور دستها نزدیک می شود...وااای خدایا این چه نردی است با من میزنی؟؟؟
تا کی؟ صبرم دیگر دارد تمام می شود...دریاب مرا...که شاید فردا دیر باشد


کلمات کلیدی:
مرثیه ای برای مردگان...
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦  

الان ماه محرم و چند روز دیگه عاشوراست...عزاداری...غصه...گریه

امسال که دیگه داره کم کم تموم میشه خیلی مرگ داشت...اطرافیان و دوستان زیادی رو از دست دادم...و یه جورایی به قول دوستی دیگه عادت کردم به از دست دادن و دائم به عزا نشستن... 

تو تابستون عموی عزیزم رفت...هنوزم هر وقت حرفش میشه یا عکسشو می بینم بی اختیار اشک هام سرازیر میشه...

بعد قیصر امین پور...شاعری که خیلی از شعرهاش تو کتابای درسی مون حافظه عجیبی برای به یاد آوردنش ایجاد کرده بود...جوان بود او هم...

حسین متولی....دوستی همسال...از بچه های کانون تئاتر...و من باز هم به بهشت زهرا رفتم تا مراسمی دیگر رو شاهد باشم...و چه تلخ که اینقدر نزدیک بود

آیدین نیکخواه بهرامی...یه جوون ورزشکار...اونم بسکتبالیست...بی گناه...آتیش گرفتم

مهران قاسمی...یه نویسنده قوی...اون جوری که این چند وقته در بارش خوندم مثل یه دائره المعارف زنده...فقط ۳۰ سال داشت...اول طراوت و پختگی...۲ سال و نیم از ازدواجش می گذشت....و همیشه می خندید...اما حالا نیست...

و از همه نزدیکتر رفتن ؛بابا عاملی؛ بود...نمی دونم کدوماتون عادت داشتین تو بچگی نوار قصه گوش کنین...اما من و داداشم این کار رو خیلی دوست داشتیم...و بابا عاملی هنوز با صدای گرمش و اون حس و حال عجیبش تو تعریف کردن ماجرای ؛ گل نرگس؛ تو ذهنمه.... دلم برا یقصه گویی هاش تنگ میشه...دلم برای مهربونی و عشقی که تو صداش بود تنگ میشه...دلم برای بچگی ها که آدما کمتر می مردند یا مردها کمتر اینقدر جوون بودن ونزدیک تنگ میشه...

دلم می خواد که یه روزی بیاد که دلم واسه گریه کردن وعزاداری تنگ بشه...


کلمات کلیدی:
یلدای من و آنها...
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٩  

دیشب ۲۸ آذر بود....چهارشنبه ۲۸ آذر...و ما در دانشگاه به روال چند سال اخیر و دلچسب ترینش پارسال ؛جشن شب یلدا؛ برپا کردیم...

در هفته ای که گذشت دلم گرفته بود...حسین متولی الموتی...یه دوست...یه انسان همراه...و یه کانون تئاتری در سانحه گازگرفتکی به همرا ه مادرش فوت کرده بود....و چه تلخ بود تحمل غم های که دهانه جریانشون رو به سمت من و دوستانم باز کرده بودند و همین طور داشتند رو سر ما خراب می شدند....حسین پارسال در شادترین اتفاق و جشن دانشجویان دانشگاه ما....بود و خنده رو بر لبان و دلهای خیلی از بچه ها جاری کرد...و امسال جاش به سختی خالی بود....

دلم گرفته بود از نبودن حاج مهدی کریمی...یه ۸۲ ایه فلسفه خونده عاشق معماری و نطق کردن و یه ادم خاص ومدیر....دلم از نبودنش در کنارمون برای انجام این وظیفه سخت و انرژی بر گرفته بود....اما او هم نبود...چون به ناحق با اتهمام ها واهی به دانشگاه ممنوع الورود شده بود...یه عده از خدا بی خبر چنان طومار بلند بالایی برای او که فقط یک حرف داشت تنظیم کرده بودند که بیا و ببین...حرفش این بود که ما می خواهیم آزادی داشته باشیم تا حداقل حقوق یک دانشجو رو برای اون فراهم کنیم...یعنی حرف دل همه ما...

Entry for December 16, 2007

دلم گرفته بود از اینکه احسان...احسان منصوری عزیز...دوست خوب من و ما...در کنارمون نبود... اینکه چرا و چگونه...حتمن بهتر از من می دونید..

و این دلگیری ها دیشب ناگهان به شادی بدل شد...احسان تبرئه شد...حاجی در دست زدن و سوت کشدن های بچه ها وارد سالن شد و اوستا خوانی را برگزار کرد....و حسین در کلام تک تک ما جاری بود...پس همه بودند

و من اخرین تجربه خودم را بر روی صحنه..در مقابل دانشجویان به نمایش گذاشتم...من می رفتم که دیگر نبینمشان...و در کنر انها نباشم برای سالیان...و این آخرین تلاشم بود...اگرچه سخت به آن رسیدم...چراکه مدیران همیشه بی منطق ترین اقشار این مملکتند ومن به عنوان یک دختر همیشه در مظان اتهام...

اما دیشب تمام شد و من نیز با دانشگاهم خداحافظی کردم... 


کلمات کلیدی:
فال حافظ...
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸  

همیشه شب یلدا وقتی همه دور هم جمع میشیم ...آجیل و هندونه به راه...یاد حافظ و دیوان حافظ و فال حافظ میاریم...

تو مترو...وقتی داری به ۱۰۰۱ مشکل و گرفتاری فکر می کنی...یهو یه صورت معصوم و کوچولو می یاد جلو و دستش دراز و گردنش کج...فال حافظ میفروشه

و حالا من...بعد از جلسه دفاع کارشناسیم...یه دوست خوب...و یه هدیه...درسته...دیوان حافظ

دلم خواست یه جور دیگه و یه بار دیگه و به هیچ بهانه خاصی تفعلی شبانه بزنم به دیوانش و فال بگیرم...شد کار هر شبم...

و دیشب...با یه بار غم که هم مال من بود وهم نبود...برای یه دوست که خیلی برام عزیزه...از ته دل خودم یه نیت کردم و فال آمد:

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود                    دیده را روشنی خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک        برزبان بود مرا آنچه تورا در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد                عشق می گفت به شرح آنچه برو مشکل بود

آه از این جور و تطاول که در این دامگه است       آه از آن ناز و تنعم که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز              چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود

دوش بر یاد حریفات به خرابت شدم                   خم می دیدم و خون در دل و سر در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق             مفتی عقل درین مسئله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی                        خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

                                           دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

                                          که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود

من آنچه دلم خواست از این شعر فهمیدم...اما شما چه فکر می کنید؟...به دلم چه بگویم؟...نیتم قبول شد یا رد؟


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٧  

تقديم به عموي عزيزم

             که بسيار دوست داشت تلاشم را

                                و چه حيف که زود رفت

                                          پيش از آنکه ببيند نتيجه تلاشم را....

این تقدیم یک تلاش سخت به یه عزیز از دست رفته....۴ شنبه دفاع پروژه پایانی مقطع کارشناسی من....یه روز که یه آدم رو خیلی کم داره....تلاش براش مهم بود...خیلی درس خوندن و تحقیق رو دوست داشت...و کلی نقشه کشیده بود برای حضور تو همین جلسه دفاع....وااای


کلمات کلیدی:
و او رفت مثل بسياری از ديگران....
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳  

ومن در روز تولدم(یعنی اول شهریور ماه )به  یاد آوردم و دانستم که او به راستی رفته است...با تمام خنده های بلندش و شادیهای پهناورش....

وقتی عکس های سفره هفت سین که او نیز در میانمان بود را نگاه می کردم...دیگر سیلابه اشک را یارای ایستادگی نماند....هنوز هم تصویر شادمانه اش در لحظه لحظه های فکرم جا خوش کرده اند....

تلاش مذبوحانه ای است به یاد سپردنش...دوستان گردم جمع اند شاید تنفسی باشد بر گریستن...اما اشک دیگر اشک روح است نه آبشار چشم جسم....

دیگر هرگز نمی توانم از ته دل خنده های قاه قاه سر دهم....شادی برای همیشه از انتهای وجودم رخت بر بست...لبخندی اگر باشد گرد روزگار است بر ذهن پر تلاش به فراموشی....

و در بدو ورود به دنیای ۲۳ سالگی و در خداحافظی از ۲۲ سالگی ضربه عجیبی را متحمل شدم...دوستان اگر چه هستند تا غم بر دار و شاد گردان باشند اما واقعیت آن حادثه تلخی است که آمده است بدون انکه انتظارش را داشته باشیم....

در ۱۵ مردادی که گذشت...با تمام خشمم می گویم که تابستان بی رحم عموی خندانمان را از ما گرفت...و من و برادرم برای همیشه جای خالی اش را در دلمان خواهیم دید...

و من با لباس سیاه عروس روز زندگی یافتنم شدم.... 


کلمات کلیدی:
از يه جای دور
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٠  

سلام به همگی....من الان دارم از کشور انگلستان این نوشته رو می نویسم...روی کیبوردم لیبل فارسی ندارم و فقط از حافظم دارم استفاده می کنم!!!....همون طور که می دونین اینجا سیل اومده و تقریبا شهرهای شمالی زیر آب....به شدت هوا خنک و تمیز و پاک برای راه رفتن....در اولین فرصت سعی می کنم که تعدادی عکس که خودم گرفتم رو روی بلاگم بگذارم....

به لندن که رفته بودیم به منطقه ای به نام covent garden رفتیم....کار جالبی که در اینجا می کردند این بود که هنرمندان خیابانی هر کدام در گوشه ای دوره گرفته بودند و نمایش اجرا می کردند....آکروبات....حرکات نمایشی....و... از جمله هنر نمایی هایی بود که به راحتی برای شاد کردن مردم انجام می دادند....

به هر حال به عنوان یک سفر آرامش بخش و بسیار واجب بهش احتیاج داشتم....از ته قلبم برای همه دوستانم آرزو می کنم که بتونن این زیبایی ها رو تجربه کنن...خوش باشین....

(واااای خسته شدم از این جور تایپ کردن!!!)


کلمات کلیدی:
کيميايی با رئيس امد...
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٢  

چند وقت پیش بود که از شبکه 4 فیلم مستندی در مورد کیمیایی و گروهش برای ساخت فیلم های قیصر و سرب ،پخش شد. اگر این فیلم را دیده باشید و حرف های کیمیایی را نیز شنیده باشید پس این عبارت که"گاه فیلم هایی که ساختم در ابتدا تنها یک عکس بود،و می خواستم حتمن آن عکس در فیلم باشد وکم کم داستان براساس آن شکل می گرفت" و یا چیزی شبیه این را نیز شنیده اید.

و من حالا می فهمم که این روزها چه قدر این جمله بیشتر خود را به فیلم های کیمیایی تحمیل می کند. شاید کمتر کسی می توانست حدس بزند که در سرب اولین عکس در ذهن کیمیایی سکانس-پلان کشیده شدن پای مرحوم اسلامی و افتادن کلاه او باشد…اما در رئیس و یا حتی حکم این عکس ها به صورت اغراق شده ای بیرون می زنند…

 اگر چه این خود به تنهایی نمی تواند تحلیلی منفی از یک اثر باشد…اما به نوعی مسبب اصلی آثار به هم ریخته اخیر این کارگردان است. در دو فیلم پایانی او یعنی "حکم" و "رئیس" مفاهیم بی ربط و به هم پیچیده ای که کوچکترین همذات پنداری مخاطب را بر نمی انگیخت دستمایه ساخت فیلم شده بود.

 رئیس از مافیایی به فغان آمده که در ناکجا آبادی(مانند حکم) دست به توزیع و پخش مواد مخدر می زند و در این راه هر مانعی را بر می دارد… طبق معمول خود را آماده کرده بودیم تا با نامتعارف ترین دایلوگ های انسانی بین فیلم های مختلف  روبرو شویم….اتفاقی که به نوعی یک امضا برای کلیه آثار کیمیایی به شمار می رود… پس همه ذکاوت و هوش نیم بند را جمع کرده و به فیلم بیش از آنکه نگاه کنیم، گوش کردیم!!!

 جای شکرش باقی بود که نسبت به حکم کلام قابل درک تری داشت اما باز در جای خود نامفهوم می نمود!!! تلاش رمزگونه یک سرهنگ آگاهی برای رهایی یک دوست بی گناه قدیمی…یک زن غرقه در تباهی و فساد و همچنان عاشق…یک فرزند با ظاهری نا متعارف و کلامی کودکانه… یک عشق که عروس هزار داماد می نماید….و یک رئیس ،بی خبر از همه جا در حال حرف زدن با هیچکس … اینها همه یعنی فیلم رئیس

 

دغدغه کیمیایی چه بوده که این همه سال از مافیا ی قدرت و ثروت و حتی سیاست به شکل کاریکاتور گونه ای تصویر سازی کرده است و اتفاقا همیشه خوب ها به صورت معجزه گونه ای پیروز شده اند…در رئیس پدر (فرامز قریبیان) از فاصله ای نه چندان نزدیک تا محل مهمانی پیاده می آید و هنوز آنقدر توان دارد که بتواند پسر نیمه جانش را از قفس سگان برهاند!!!

 

اما این بین به نظر من علی رغم ضعف مفهومی اثر چند بازی به صورت شاخصی زیبا بودند…و شاید این یک دیگر به هنر مندی کارگردان بر می گردد و خوب بازی گرفتن و حتی درست انتخاب کردن نقش ها برای بازیگران…

 

لعیا زنگنه…با ورود بی نظیرش به فیلم…در سکانسی رویا گونه و با رقصی لغزنده…گام هایی نا مطمئن و شکننده…نسیمی خاص و زیبا…و دردی در نهان وجود… شاید به جرات می توان گفت که بهترین انتخاب بود…وقتی چهره دیده می شود و بی رمقی و تباهی در چین های صورت خودنمایی می کند دیگر مطمئن می شوم که این بهترین حضور سیمایی لعیا زنگنه است.

 و سیروس ارجمند…به خاطر توانی که در مونولوگ گویی داشت…آن هم در سکانس-پلان های 2 الی 3 دقیقه ای…بدون وقفه…بدون تپق یا اشتباه….یعنی کسی پیدا می شد که هم سختی یک رئیس را داشته باشد و هم توان او را در این تئاتر گونه کیمیایی؟؟!!

 و در پایان…من از این فیلم لذت نبردم…اما از اینکه 800 تومان(روز نیم بها بود) برای بلیط این فیلم دادم هم احساس بدی ندارم…به هر حال کیمیایی سال هاست به سینمای این کشور خدمت می کند و آثار قابل دفاع زیادی در کارنامه دارد…شاید داستان گویی در عصر ما را فراموش کرده اما هنوز حضورش و ابهتش باعث دلگرمی خیلی هاست…

 


کلمات کلیدی:
من برگشتم...
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸  

الان نمی دونم چند روز و چند هفته است که ننوشتم...حتی روی کاغذ...اما الان اومدم که بنویسم وبگم آره من هنوز هم هستم و می نویسم...یه جورایی اعلام زنده بودن اینترنتی...!!!

چه حال؟چه خبر؟ تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد...از جمله اینکه من کلی امتحان دادم و بالاخره آخرین امتحان دروان کارشناسی خودم رو دادم....یعنی منم اومدم قاطی بقیه آدم های عادی...!!!

مثل اینکه یه تئاتر خیابانی که قرار بود توش بازی کنم(که البته نشد) داره الان اجرا میره همین امروز ساعت ۶:۳۰ تو خانه هنرمندان...تئاتر چمدان....

مثل اینکه من کلی بزرگ شدم و در مورد آدم های اطرافم کلی اطلاعات زیادتری پیدا کردم و بیشتر شناختمشون....

اینکه رفتم فیلم رئیس رو دیدم...و کلی می تونم در موردش حرق بزنم که الان نه وقتش هست نه فکرم جمع شده است....

اینکه فهمیدم وقتی آدم نباشه خبرش هم نیست و اصولن دیگه نیست خب!!!!(هر کی به عمقش ژی برد به منم بگه)

فعلن تا بعد...


کلمات کلیدی:
حاتمی...خدایت بیامرزاد....
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۱  

هفته گذشته در چنین روزی شاهد گذشته ای بودیم که بدان فخر و مباهات می کردیم...گذشته ای که روزی با دستان و فکر زیبا و بلند یک مرد به رشته تصویر درآمد... تصاویری ناب که اگر روزی توفیق نمی یافتم که کامل آنها را ببینم تا آخر عمر در حسرت می ماندم...

همگی تا حدودی با آثار و شاهکار های تصویری و کلامی مرحوم حاتمی آشناییم....و جمعه گذشته برگی از برگ های زرین کارنامه او را در رسانه ملی به تماشا نشستیم...و ای کاش هیچ گاه این پرده کنار نمی رفت و این تصاویر به این شکل نا موزون و بی ربط در مقابل چشمانمان حرکت نمی کردند!!!

 

چه کردند با این هنر و نقاشی های متحرک و استادانه؟....چه بی رحمانه به پاره پاره کردن این فرزند هنری آن مرد دست زدند.... آنچه در رثای موسیقی و ساز و آواز بود در نمونه پخش شده حتی یک درنگ از ساز و آواز را با خود نداشت....

 

آنجا که همه خبرگان عرصه هنر...بازی...موسیقی...فیلم برداری...گریم و..گرد آمدند تا دست مایه تلاششان بشود "دلشدگان" به چه قانون و اجازه ای چنین هنر را خدشه دار کردند؟!....

 

با هامون نیز همین کردند....مهرجویی بود اما...دادش را یا ستاند و یا می ستاند....اما علی حاتمی کجاست که به فریاد بیاید از این نا مروتی بی فرهنگ های عرصه رسانه؟!

 


کلمات کلیدی:
تئاتر سيامک اينا..
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٤  

از اونجایی که دوست عزیز آقای حسام خان دهقانی !!!! خواستند و من هم از شما همین رو می خواستم که سوژه بدین تا من بنویسم....می خوام در مورد تئاتر ؛اینتر اکتیو؛ با بازی تعدادی از دوستان بنویسم....

همون طور که از این واژه پیداست...اینتر اکتیو یعنی درگیر شدن در یک جریان که در اینجا همون ماجرای نمایش...

قضیه اینطور شروع شد...ما تو صف ورود به داخل سالن اصلی تالار مولوی بودیم که یهو سیامک...دوستی که قرار بود بریم و بازیش رو در نمایش ببینیم...رو دیدیم...در حالی که همگی می دیدیم سیامک خیلی هم خوشحال نیست وحتی میشه گفت ناراحته...یکی از بچه ها دلش روزد به دریا و رفت جلو...اما در کمال تعجب سیامک گفت:ببخشید اشتباه گرفتین!!!!!من اونی نیستم که شما می گین!!!!...

خلاصه در کمال ناباوری رفتیم تو...در یک فضای نه چندان بزرگ...یعنی سالن انتظار ورود به تالار اصلی...منتظر بودیم درب ها باز بشه و داخل شیم که سیامک وارد شد... با فلوتی در دست شروع کردن به نواختن آهنگ...این کار باعث شد ما بفهمیم قضیه چیه...درسته یه بازی در بازی بود...

یعنی به نوعی تلاش برای فراهم کردن شرایطی بود که تماشاگر خودش بخشی از اجرا بشه...یعنی بدون اینکه ازش دعوتی بشه خودش رو در ماجرا وارد کنه و حتی روی روند داستانی اون تاثیر بگذاره...مثلن ما شروع کردیم به سیامک که مثلن یه نوازنده دوره گرد بود به خاطر ساز زدنش پول دادن...بعد مسئولین انتظامات وارد ماجرا شدند تا از حضور این نوازنده بین مردم ممانعت کنند...و این آغاز یک دعوا و درگیری کلامی و فیزیکی بود که منجر به بیهوشی نوازنده شد...و حالا شما تصور کنیند چهره های ترسان آدمهایی رو که فکر می کردند همه چیز واقعیته...

بعله...ما تقریبا یک ساعت تو این فضا بودیم...و هر لحظه منتظر یه حادثه...تجربه نه چندان کاملی بود...یعنی خیلی از پختگی برخوردار نبود...اما به هر حال خلاقیت خاصی داشت...تازه دوست ما نقش اولش بود و آس کار

اینم از این...خوب بود؟؟؟


کلمات کلیدی:
نوشتنم نمی آد....
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٠  

ودوباره نوشتن چقدر سخته...اونم در حالی که می دونی هم خودت وهم خیلی ها ی دیگه منتظرن که چیز جدیدی بنویسی...از خودت...از اتفاقات خوشایند و بعضا ناخوشایند اطرافت...و یا فیلم ها وتئاتر هایی که دیدی...

من تو این مدت خیلی کارا کردم...خیلی چیزها بر من گذشت...خوبی ها و بدی های زیادی رو دیدم ولمس کردم...اما الان موقع نوشتن انگار هیچ چیز شاخص و مهمی نیست که در موردش بنویسم وحرف بزنم...

آره من تو این مدت یه تئاتر ؛ایتر اکتیو؛دیدم اونم با بازی چند تا از دوستای نزدیکم....توی یه مجلس یادبود برای رسول ملاقلی پور شرکت کردم....پروژه پایانیم با ۱۰۰۰ زحمت تصویب شد تا برای پایان شهریور دفاع کنم....کلی دوست پیدا کردم!!!.....دیگه جونم براتون بگه با یه دوست انگلیسی رفتم به تماشای نمایشگاه آثار چوبی رضا کیانیان عزیز....و...و...و..

و حالا چون من فکر می کنم حرفی برای گفتن ندارم شما بهم بگین کدوم این اتفاقا برای نوشتن جالبه....از کدومشون می شه ماجرای خوندنی و دوست داشتنی کشید بیرون...؟؟؟؟

پس من می نویسم تنها زمانی که بدانم چه باید بنویسم...تا بعد


کلمات کلیدی:
امیدنا امید شده...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٥  

سالیان دراز خودم را دل خوش کردم به روشنفکری جماعت هم کاسه ام و عامی بودن اطرافیان... این دلخوشی نه از باب خشنودی جماعت کثیر خاله زنک اطراف بلکه به روشنفکری نزدیک تران بود....

و حالا بعد از مدت ها افتخار به هیچ می بینم فضا برای تنفس بس سنگین است...آدم های خوب دیروز....بد مردان امروزند...همدم ودوست دیروز که محرم اسرار می نمود بسیار...امروز نقل هر مجلسی است رازهای نهان ما....

دلم می گیرد....دیگر ا زخودم قطع امید کرده ام...آدم شناسی کار هیچ کس نیست و نه کار من...از دنیای ظواهر آلود اطرافم مجال گریز می خواهم اما کو فرصت...تا می آیم کاملن ببرم از همه چیز روزنی ...نوری سوسو کنان مقابلم ظاهر می شود...نیرویی اندک مرا بر آن می دارد بمانم و بجنگم...اما با چه کسی؟...دیگر چه کسی می داند...یا می تواند ادعا کند که می شود بد را از خوب تشخیص داد...

من در این سن...و امروز اعتراف می کنم که قدرت تشخیص خوب و بد را اگر روزی داشتم از دست داده ام...و ....


کلمات کلیدی:
باران های موسمی....
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٢  

امروز هوا بهاری بود...به معنای واقعی کلمه!!! و من دلم را سپردم تا هوا بهاریش کند...اما همیشه لکه ابرهای سیاه رنگ همه جا هستند و باران بهاری را به سیل آسا بارانی بدیل م یکند وحشت زا....

این ابرها اگر چه نا مفهوم بودند اما نمی دانم چرا آنچنان که می نمود باید از هوا لذت ببرم شادمانگی در دل نمی دیدم....ابر ها بر روحم سایه سیاه خود را انداخته بودند....تشخیص هویتشان سخت می نمود....

و حالا می توانم حدس هایی بزنم...چند صباحی است دلم ابری شده به از دست دادن ها....به گذشته ها ی رفته و یادهای فراموش شده....به دوستی های به انتها رسیده و دشمنی های سر باز کرده....

و این سطور که به معیاری دوست داشتنی از خودم دل به نوشتن می دارم از آن روحی است با تکه ابر های سیل آسا که هر دم می رود تا باریدن آغاز کند....و واای به روزی که بارش های موسمی این قلب بی گناه آغازیدن گیرند...........


کلمات کلیدی:
شعر و شاعری!!!
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٢  

سلام  دوستان عزیزم...اول از همه امیدوارم که تعطیلات به همتون حوش گذشته باشه و با کلی انرژی برگردین به روزمرگی های گاهن خسته کننده...

بگذریم...غرض این بود که پیرو سری حرکت های مدیر دیوانه خانه که گاهی داستانی نا قص را می گذاره تا دوستان دیگر با کامنت هاشون کاملش کنن...من هم تصمیم گرفتم یه بیت آغازین یک مثنوی (ترجیحن) رو بنویسم و دوستان ادامه بدن...پس بیاید و بنویسید

اگر من ناجی این قصه هستم               اگر از بی کسی ها خسته هستم

...و اما ادامه که با همکاری دوست عزیز آقای حسام نوشتیم...

اگر عشقی از اين مردم نديدم
اگر چه دردها بر جان خريدم
اگر چه عاشقی را نفی کردم
اگر چه با دلم بيداد کردم
دمی غرق جهان و تن نگشتم
اسير ديو و اهريمن نگشتم

گهی رفتم به راه نوح و موسی
گهی خاتم، گهی زرتشت و عيسی

از اینجا آقای عمو هم وارد ماجرا شدند....

چه ميگويم؟ همه يک راه بودند
ز ديد ما چندين مينمودند
همه گويند از مهر و صداقت
ز عشق و عدل و ايمان و محبت
همه گويند از پاکی پندار
ز گفت نيک و از نيکی رفتار
وليکن در عمل انگشت شمارند
به حرف اما چو آید بیشمارند!
رسد نوری به من از عرش اعلاء
روم تا بيکران، تا آسمانها
روم آنجا که کس جز او نبينم
چو بر خود بنگرم هم خود نبينم
بگردم ناجی عشق و فسانه
شوم (دل خوش) بدينسان جاودانه
چو (دلخوش) گشتم اين آغاز راه است
به راه عاشقی اين راه و چاه است!!!

حالا من منتظرم...ببیبنم کی بهتر می تونه جمعش کنهبازم می تونین ادامش بدین..

 یه چیزی رو این آخر بگم که از لطف آقای حسام و خان عمو که خیلی سپاس گزارم ...اما اگه دوستی خواست از همون بینت اول و یا از هرجای این شعر دسته جمعی بیتی اضافه کنه که به حال و هوای بعدش نمی خوره اصلن ابایی نداشته باشه و این کار رو بکنه...من هر جوری هست بیتش رو وارد می کنم


کلمات کلیدی:
عيد نو....
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۸  

مثل همه آدم های دیگه و مخصوصن ایرانیهای دیگه که تو این روزها به هم نزدیک شدن سال جدید روتبریک می گن و همه تلاش می کنن تا یه فضای جدید و حال و هوای نو شدن رو به خودشون و دیگران بدن....من هم برای دومین بار در دوران عمر وبلاگم اومدم که بگم عزیزان سال جدید با تمام رازهایی که در سینه داره برای خوشبختی و یا احیانا بدبختی من وشما در راه...

داره میاد تا یه بار دیگه بهمون نشون بده که عمرمون داره مثل باد میگذره...بهمون بگه که سعی کنیم تو همین روزهایی که در پیش داریم بهترین باشیم و با اطرافیانمون مهربون...

سال جدید که می خواد بیاد...هر چی فکر می کنم باید خوشحال و بی دغدغه باشم یا ناراحت و در هراس..نمی تونم تصمیم بگیرم....شاید حسش یه چیزی بین این دوتاست!!!!

حسش هر چی که هست من قراره تو این سالی که میاد خیلی بلاها سر سرنوشت و زندگیم بیارم...نقشه های عجیب و غریب زیادی دارم...و این حس ابهام از آینده تا وقتی که کاملن محقق نشده رو خیلی دوست دارم...از این معلق بودن لذت می برم...

پس بذارید فکر کنم احساسی که از اومدن سال جدید دارم یه جور خلا...یه جور بی وزنی آرامش بخشه


کلمات کلیدی:
شيرازووو....
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٠  

 واااای که هر چی بگم از این سفر کم گفتم...معرکه...باحال!!!...دوست داشتنی...و سرشار از انرژی....پر از وقت مفید....و یه عالمه بازی و شادی...بیشتر از این جزییات خاص رو توصیف نمی کنم تا واسه کسی بد نشه

ما روز ۴ شنبه حدودای ساعت ۱:۳۰ از تهران با اتوبوس!!! به مقصد شیراز حرکت کردیم اونم با تعداد زیادی از دخترای دانشجو و ۶ تا از پسرای دانشجو....همش فکر می کردم که چطور باید ۱۳ ساعت تو اتوبوس بودن رو تحمل کنم....اما واقعن خوش گذشت...شما می تونین راحت حدس بزنین که اگه ۳۴ تا دختر تو یه اتوبوس باشن اون تو ممکنه چه خبرایی بشه

راستی نکته مهم این سفر پول بود...ما به این نتیجه عجیب رسیدیم که ؛پول خوشبختی میاره: همچین اورت برامون پول خرج می کردم که همگی بد عادت شدیم!!! از نظر خوردن واقعن کوچکترین کمبودی احساس نشد....

رفتیم هتل ارم...به خاطر حضور ما داشتن قسمت جدیدی به ساختمان بنا اضافه می کردنپس محل استقرارمون هم که عالی بود....و اما جاهایی که رفتیم و گشتیم:

۱.باغ ارم ۲.نارنجستان ۳.ارگ کریمخانی ۴.مجموعه وکیل (بازار وکیل ..مسجد وکیل...) ۵.باغ جهان نما ۶.باغ دلگشا ۶.حافظیه ۷.سعدیه ۸.تخت جمشید ۹.نقش رستم ۱۰.شاهچراغ

و این یعنی نهایت برنامه ریزی درست....تازه ۲ تا تولد هم گرفتیم اونم تو حافظیه!!!...برگشت با هواپیما بود...باورتون نمی شه که ما با بازی پانتومیم در دو گروه هواپیما رو گذاشته بودیم رو سرمون!!!!!!!!!!!! یعنی تا آخرین لحظه فقط داشتیم شیطنت میکردیم...خدمه پرواز یه جورایی مونده بودن با ما جه کنن...اما آخرش کلی خوشحال بودن...

و سفر ما در ساعت ۸:۳۰ روز شنبه در فرودگاه مهرآباد پایان پذیرفت...


کلمات کلیدی:
ميم مثل ملاقلی پور...
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٥  

امروز از صبح حالم گرفته بود...هر تیری که به امید برخورد به هدف پرت کرده بودم داشت بد جوری به این ور و اون ور می خورد!!!

چند بار اشکم در اومد...(نگین بچم...من دیگه الان خیلی وقته تحمل و صبر گذشته رو ندارم...اونم برای چیزهایی که حقم بوده)...بگذریم....

داشتم تازه ....آروم آروم یادم می رفت که چه روز بدی داشتم تا اینکه ....درسته خبر فوت نابهنگام رسول ملاقلی پور بد جدری تکونم داد...دلم گرفت...خیلی زیاد...

چند وقت پیش بود که با پای تا زانو تو گچ رفتم و ؛میم مثل مادر؛ ش رو دیدم...اما الان اون دیگه نیست که فیلم بسازه!!!!

می دونم الان خیلی از دوستان بلاگ نویس سینماییم دارن از اون می نویسن ...اما من می تونم فقط بگم ملاقلی پور به عنوان یه کارگردان که با مقوله جنگ به طرزی دگر اندیشانه برخورد می کرد همیشه برام قابل احترام بود...به اخلاق و شخصیت فردیش هیچ وقت کاری نداشتم و الان هم که دیگه رفته هیچ وقت به این بعد از زندگیش فکر نمی کنم....می خوام فقط بگم که یه آدم از سینمای بی جون ما کم شد که بودنش می تونست وزنه خوبی باشه برای اهرم حداقل سینمای دفاع مقدس....

دلم بد جور گرفت....کی نوبت ما می شه؟؟؟وقتی این قدر ناگهانی اونایی که برامون تو هاله ای از مصونیت هستند از دست می رن پس مرگ همین نزدیکی هاست....خیلی افسرده کننده است این نوشته...اما اینجا دل  خوش کنک منه..مگه نه؟؟؟؟!!!


کلمات کلیدی:
کنکور دوم...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٩  

امروز روز اول کنکور ارشد ۸۶ بود...صبح و عصر...تا شنبه عصر ادامه دارد.......

و من قرار بود الان با کلی دلهره و شاید کمی امید در حال مطالعه آخرین نت ها برای امتحانم می بودم....اما نشد که بشه...

با دوستی صحبت می کردیم...از کنکور کارشناسی گفتیم....از اینکه وقتی قبول شدیم ونتیجه نه چندان بدی هم به دست آوردیم فکر کردیم چه کار مهمی انجام دادیم!!! و خیالمون حداقل تا ۴ سال راحت بود....

و حالا بعد از ۴ سال من...منی که همیشه به پشتکار و درس خوندن شهره بودم در کمال خونسردی ۲ روز مونده به کنکوری که قرار بود برام سرنوشت ساز بشه....اومدم اینجا و دارم می نویسم....آخه خیال خودم و بقیه رو راحت کردم که؛خب نخوندم؛ درسهام زیاد بود!!!!!!؛ و چه میدونم کلی چرت و پرت دیگه بهم بافتم که تنبلی هام و بی انگیزه شدنم رو بندازم به دوش اونها...

من از خودم ناراحتم...چون گذشته بی نقص یا حداقل کم نقص خودم رو به خاطر چند تا چیز الکی و دل خوشی های ظاهری به باد دادم...گذشته ای که من رو من کرده بود و شاید الان هم هر کس اون وقت من رو دیده بود کلی برام ارزش و احترام قائله...اما الان؟؟؟؟

واااای...همیشه وقتی به اینجاش می رسم به خودم امید کارهای آنچنانی در آینده رو می دم....فکرهای خودم...فکرهای خلاقانه خودم که یه روزی هم جرات و هم پشتکار عملی کردنشون رو داشتم...

من دارم به کجا می رم ؟؟؟؟نمی دونم....اما امیدوارم بتونم خودم رو اون طور که دوست دارم پیدا کنم و فکر های آنچنانیم رو پیاده کنم....


کلمات کلیدی: